هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

اتوبوس

سلام عشقم  هفته پیش روز 5 شنبه یعنی 2 خرداد برای اولین بار سوار اتوبوس شدی من و شما با هم رفتیم ورامین اونم با اتوبوس خیلی هیجان زده بودی و از اینکه مسافر ها می تونستن توی ماشین را برن تعجب می کردی البته من جوری رفتار نکردم که شما هم بخوای راه بیفتی اما به هر حال کلی ذوق کردی وقتی رسیدیم ترمینال هم دایی احمد اومد دنبالمون و ما رو برد خونه روز جمعه 5 خرداد برای اولین بار صلوات فرستادی و بسم الله گفتی که باعث شد همه ذوق بکنن و کلی تشویقت کردن مادرجون رباباه هم که از همه بیشتر دوست داشت شما این چیز هارو یاد بگیری متاسفانه نبود که ببینه اخه رفته بود اعتکاف  روز شنبه بعدش هم عصرونه خونه زن عموی من بودیم که خیلی خوش گذشت شب ه...
13 خرداد 1392

مسافرت

سلام عشقم تو چند روز گذشته چند تا اتفاق افتاد اول از همه بگم روز 27 فروردین تولد دایی احمد دوست عزیزم مریم بود که ایشالا هر دو تا 1000 سال زنده باشن روز سه شنبه هفته پیش با خودم بردمت باشگاه تو هم توی محوطه حسابی با بچه ها سر گرم شدی و تا حالا به من می گفتی که مادر نرو باشداه(باشگاه) اما حالا همش می گی مادر بییم(بریم) باشداه یه روز هم با پدر بردیمت پارک روز یک شنبه که تعطیل بود اونجا هم کلی بازی کردی و خوش گذروندی    اینکه روز 4 شنبه 28 فروردین رفتیم ابگرم رینه و من به شما گفتم داریم می ریم مسافرت  عزیزم کلی ذوق می کردی و اونجا هم توی سوئیتی که گرفته بودیم نمی دونستی چه کار کنی و همش اینور و اونور می ...
30 فروردين 1392

روزانه

سلام دخترم امروز روز 20 فروردین و شما الان که شاعت 4.45 دقیقه هست لالا کردی دخترم روز 18 ام یعنی یکشنبه رفتیم به پارک جنگل امل شما هم حسابی اونجا تفریح کردی و بدو بدو کردی و دوباره هم یه اسب دیدی که کلی سرگرم شدی و کنارش موندی عشقم دیروز هم خونه عمه ذلفا بودیم دوره خانوادگی بود و شما کلی با بچه ها بازی کردی خصوصا با اریا مهر که حالا دیگه بزرگ تر شده و برات می خنده و توی روروئک سعی می کنی باهاتون بازی کنه دختر قشنگم این روزا امل خیلی گرم شده تابستون زودتر اومده انگار راستی چند تا خبر خوبم دارم اول اینکه زهرا جون دختر عمه پدر به سلامتی فارغ شد روز 8 فروردین اسم نی نی هم ترنم گذاشتن دوم اینکه معصومه جون دختر اون یک...
20 فروردين 1392

عیدانه

سلام عشق قشنگم دختر گلم امروز 15 فروردین 92 است و تقریبا حال و هوای عید تموم شدهه البته بگم ما تازه فرش ها رو دادیم قالی شویی و به همین خاطر خونه یه کم هوای قبل عید وداره اما خوب تقریبا همه چی به حالت عادی برگشته عشقم جونم برات بگه کهروز شنبه 4 فروردین صبح خیلی زود حرکت کردیم به سمت ورامین اما چشمت روز بد نبینه ماشین پدر نزدیک پلور خراب شد و ما  مجبور شدیم با جرثقیل ماشین و برگردونیم امل اما خدارو شکر ایرادش خیلی بزرگ نبود و حدود ساعت 2 بعد از ظهر دوباره حرکت کردیم و تقریبا 7.5 - 8 شب رسیدیم اما عشقم اینکه من و پدر و مامان اتم(مامان اکرم جدید)چقدر حرص خوردیم و چقدر اعصابمون و خورد شد و چقدر ماشین بیچاره از من کتک خورد بماند اما خلاص...
15 فروردين 1392

سال نو

سلام گل دختر عیدت مبارک ایشالا هزار تا عید دیگه رو به خوبی ببینی اولا شرمنده پست قبل مربوط به شنبه هفته قبل اما من یادم رفته بود از حالت چرکنویس خارجش کنم شرمنده دیده (دیگه)!!!!!!!!!!!!!! گلم امروز 2 فروردین 92 هست و ما تقریبا خونه همه فامیلای پدر سر زدیم و امروز که جمعه است پدر رفته تا مامان نرگس اینارو برسونه کیان و فردا با هم می ریم ورامین عمه ذلفا هم دیشب رفت ورامین دخترکم عاشقتم   
2 فروردين 1392

مامان=امتحان،هدیه= بهانه

سلام عشقم  دوباره زندگی به حالت عادی برگشت دختر گلم من این چند روز حسابی مشغول درس خوندن بودم و شما هم حسابی حوصلت سر رفته بود و بهانه گیری می کردی جیغ می کشیدی خواهش می کردی که من درس نخونم اما چه کار کنم گلم مجبور بودم خلاصه جمعه امتحان دادم اما متاسفانه خیلی هم خوب نبود دیگه نمی دونم نتیجه چی بشه دختر نازنینم روز جمعه 18 اسفند هم عروسی مژگان جون دختر عموی پدرت  با اقا معراج بود خیلی زیبا شده بود ایشالا که خوشبخت بشن متاسفانه عمه جون ذلفا انفولانزا گرفته بود حسابی مریض بود همین امروز هم که باهاش حرف می زدم هنوز حالش بد بود ایشالا که بهتر بشه روز پنج شنبه بابا سعید و مامان اکرم اومدن تا شمارو نگه دارن تا من بر...
26 اسفند 1391

مناسبت ها

سلام عزیزم امروز یادم افتاد که چند تا مناسبت رو برات ننوشتم که چه طور گذشت اولی یلداخونه مامان اکرم سمنو پزی داشتیم دومی روز عشق با پدر و دوستاش رفتیم رستوران سومی روز مهندس همه با هم رفتیم به جشن روز مهندس که البته یک هفته تاخیر د راجرای مراسم بود و شما هم حساب دور زدی و کلی شکلات خوردی 
13 اسفند 1391

دیر کرد مامانی

سلام گلی  ببخش که دیر به دیر برات پست جدید میذارم اخه خودت که می دونی دارم درس میخونم سرم حسابی شلوغه ببخخخخخخششششششششششید نفس مامان روز چهار شنبه بردیمت برای ازمایش چکاپ 22 سالگی جونم برات بگه برای قسمت خون که چشمتون روز بد نبینه که چقدر جیغ و گریه و فغان کردی بماند برای اون یکی باید سه روز گوشت قرمز نمیخوردی موند برای دیروز ولی امان از کوچیکه هنوز درگیریم چه کارها که نکردم چه ترفندها که نزدم گلم دیروز یه کم سرما خورده بودی اما حالت زیاد بد نبود حتی دیشب هم تب نداشتی اما امروز صبح تبت خیلی بالا یود بهت دارو دادم فعلا خوابیدی ایشالا که زود خوب بشی مامانی من طاقت مریضی تو رو ندارم عسل مامان دیروز با هم ر...
13 اسفند 1391

انچه گذشت

سلام گلم توی این چند روز گذشته چند تا اتفاق افتاد اول از همه اینکه حالا میتونی کلمات غذا،قاشق،بشقاب،چنگال رو بخونی و مرحله اول تراشه های الماس رو روز 26 بهمن تموم کردی و کتاب رو هم میخونی دوم اینکه روز چهارشنبه به دعوت دوست پدر یعنی پدر لیانا جون رفتیم رستوران اونجا اولش شما به تنهایی با موزیک داخل رستوران رقصیدی و کارکنای رستوران ازت فیلم گرفتن و بعد هم برات اسفند دود کردن و بعد هم لیانا خانم به شما ملحق شد و حسابی اتیش سوزوندین بعد رفتیم خونه اونا و اونجا هم رحم نکردین و هر کار که دوست داشتین انجام دادین خلاصه به هر دوتون حسابی خوش گذشت اما متاسفانه ازتون عکس نگرفتیم :( عزیز دلم تازگی ها حسابی علاقه مند شدی با تلفن صحب...
28 بهمن 1391